معارف اسلامی

معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٦

اندر حکايت مدرسه‌هايي که تبديل به واحد‌هاي مسکوني مي‌شوند
حاجیان زهره


من مدرسه‌ام را مي‌خواهم همين‌...
هر جاي خانه را مي‌گردم، رد پاي نوجواني‌ام بيداد مي‌کند. اين‌جا خانه‌ي من است، در طبقه‌ي پنجم ساختماني در خياباني در جنوب غربي تهران؛ اما اين خانه چرا بوي مدرسه‌ي مرا مي‌دهد؟
شايد روزهايي که فارغ از غم و دلهره‌هاي اين روزها، بي‌بهانه مي‌خنديدم و دويدن و بازي کردن تنها وظيفه‌ي خطيرم بود، فکرش را هم نمي‌کردم که سال‌ها بعد، ساکن يکي از واحد‌هايي شوم که يک روز يکي از کلاس‌هاي مدرسه‌ي من بود.
همين دو- سه هفته پيش بود؛ انگار که همسرم زنگ زد و گفت بالأخره خانه‌ي مورد نظرش را پيدا کرده است. من در مأموريت بودم. صدايش از خوش‌حالي مي‌لرزيد: «زهره‌جان! آسانسور هم داره. ديگه نگران رفت و آمد عزيز و مهمان‌هاي مسن‌مان هم نيستيم...» و امروز بيش‌تر از اين‌که نگران رفت و آمد آن‌ها از پله‌ها باشم، نگران خاطراتي هستم که دارد خاک مي‌شود...
اين‌جا مدرسه‌ي من بود. من اين‌جا چهار سال درس خوانده بودم؛ از اولِ مقطعي که نامش را گذاشتند نظري و ما شديم اولين گروهي که از نظام قديم به نظامي جديد آمديم و ديگر نمي‌بايست شش سال دبيرستان بخوانيم. من با گروه زيادي از دوستان، شديم دانش‌آموز سال اول دبيرستان در رشته‌ي علوم انساني نظام جديد...
من اين‌جا چهار سال درس خوانده‌ام، سي و اندي سال پيش. باور کنيد نمي‌توانم صداي هياهوي بچه‌ها را از ياد ببرم...
من اين‌جا زندگي کرده‌ام؛ مگر مي‌توانم خاطراتم را حذف کنم؟
شايد همين‌جا، همين جايي که الآن شده پارکينگ، کلاس من بود؛ وقتي ٩٣ نفر کيپ تا کيپ مي‌نشستيم و دل مي‌داديم به درس ادبيات که خانم «تنها» يادمان مي‌داد و ما در چين و چروک‌هاي صورتش دنيايي از عشق به سعدي مي‌ديديم و آن روزها نمي‌فهميديم که سال‌ها بعد، سعدي با روح و جان‌مان چه خواهد کرد.
اين‌جايي که الآن من ايستاده‌ام، شايد روزي بوفه‌ي مدرسه‌ي ما بود. من هنوز صف طولاني بچه‌ها يادم هست و ناتواني بعضي را که نمي‌توانستند در هجوم بچه‌ها داخل صف شوند و «مهري» که مهربان‌تر و زرنگ‌تر از همه و شوخ و پرانرژي بود، پول بچه‌ها را مي‌گرفت و با پس زدن ديگران مي‌رفت جلو و با کلي پيراشکي، بيسکويت و نوشابه برمي‌گشت و از بس مهربان بود، کسي اعتراض نمي‌کرد و قصه همان‌جا تا زنگ تفريح بعدي تمام مي‌شد.
اين‌جا که الآن من اتومبيلم را پارک کرده‌ام، روزي آزمايشگاه دبيرستانم بود و بچه‌ها با تعجب و علاقه، باز و اسيد را تجربه مي‌کردند و بيش‌تر شيطنت‌شان مي‌گرفت و آقاي بروجردي دبير شيمي، زير لب به شيطنت‌هاي‌مان مي‌خنديد و هيچ نمي‌گفت...
الآن ٣٥ سال از روزهايي که تصميم گرفتيم نام مدرسه را خودمان انتخاب کنيم مي‌گذرد.
اسمش آزادي زنان بود، در منطقه‌ي ١٠ آموزش و پرورش. نشاني که مي‌خواستيم بدهيم مي‌گفتيم همان مدرسه‌ي بزرگ خيابان حاج‌کاظم. حالا بايد بنويسيم همان ساختمان شيک پنج‌طبقه‌ي چهل‌واحدي... واااااي.
نامش آزادي زنان بود و با پيروزي انقلاب، تصميم گرفتيم آن را تغيير بدهيم؛ اول شد صمد بهرنگي و بعد تصميم‌مان عوض شد و روي سردرِ مدرسه نوشتند: «دبيرستان سميه»...
اين‌جا مدرسه‌ي من است؛ اما دچار دردهاي امروزي شده است. اين روزها، کم نيستند مدارسي که به صلاح‌ديد صاحبان‌شان تخريب و تبديل به واحد‌هاي مسکوني مي‌شود؛ مثل همين خانه‌اي که من ساکن آن شده‌ام، در ازاي ده‌ميليون پول پيش و چهارصدهزار تومان کرايه تا در کنار همسايگان ٣٩ واحد ديگر زندگي کنم و معلوم نيست سال ديگر هم اين‌جا باشم يا نه؟
اين‌جا مدرسه‌ي من است؛ جايي که بهترين خاطرات دوران تحصيل مرا در خود پنهان کرده. هنوز صداي مهربان «علي‌اکبر ميلاني» دبير ادبيات که شاعر بود، زبان فرانسه هم تدريس مي‌کرد و تا همين چند سال پيش که آلزايمر گرفته بود و در خيابان‌هاي محله گم مي‌شد، به ديدارش مي‌رفتيم و حالا زير خروارها خاک خوابيده؛ صداي خانم «بياتي» معلم زبان، خانم «تقي‌زاده» معلم تاريخ و جغرافيا، خانم «ميرفخرايي» که به خانم بي‌صدا معروف بود و صدايش را به زحمت مي‌شنيديم، در گوشه‌گوشه‌ي اين خانه پيچيده و مرا مي‌برد به سال‌هاي دور...
نمي‌دانم مي‌توانم با اين شرايط کنار بيايم يا نه؟ حس دوگانه‌اي دارم؛ هم خوش‌حالم که در فضاي قديمي مدرسه‌ام سکونت دارم؛ و اين حس نوستالوژي خوبي در من ايجاد مي‌کند و هم ناراحت و نگرانم که چرا فضا‌هاي آموزشي، يکي پس از ديگري تبديل به واحد‌هاي مسکوني مي‌شود؟
اين نکته نياز به بررسي و اغماض دارد، درست مي‌گويم؟ کاش يکي بود و به اين سؤال جواب مي‌داد!
من مدرسه‌ام را مي‌خواهم؛ همان مدرسه‌ي قديمي که روي سردرش نوشته شده بود دبيرستان سميه و هزارها خاطره را در سينه‌اش پنهان کرده بود، همين...