معارف اسلامی

معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٧

جانِ جان
خاتم وفا


ملک‌الشعراي بهار
در ديوان استاد مسلم شعر پارسي، ملک‌الشعراي بهار، نمي‌توان انگشت روي شعري نهاد و نسبت به آن بي‌اعتنا بود. هر چامه و چکامه در ديوان استاد، براي خودش ديواني از شعر و کتابي از حرف است.
مخمس خاتم وفا که استاد آن را در مدح ساقي کوثر، شاه مردان، اميرمؤمنان، علي(ع) سروده است، يکي از اشعار ماندگار آييني است.
وزن و آهنگ شعر و طنين واژه‌هاي عرفاني و روحاني، خواننده‌ي اين شعر را به هزار و چهارصدسال پيش، بر لب برکه‌ي خم مي‌برد و مخاطب مي‌تواند دست امير را در دست خاتم ببيند که به اوج ولايت سر برافراشته است.
اين شعر، زمزمه‌ي لبان علي‌دوستان است و پاسخي به آن دسته از بدبينان که ملک‌الشعراي بهار را غرب‌گرا و خارج از گردونه‌ي دين و مذهب مي‌انگارند.
اي نگار روحاني، خيز و پرده بالا زن
در سرادق لاهوت کوس لا و الّا زن
در ترانه‌ي معني دم ز سرّ مولا زن
وانگه از غدير خم باده‌ي تولّا زن
تا ز خود شوي بيرون زين شراب روحاني
در خم غدير امروز باده‌اي به جوش آمد
کز صفاي او روشن، جان باده‌نوش آمد
وان مبشر رحمت باز در خروش آمد
کان صنم که از عشاق برده عقل و هوش آمد
با هيولي توحيد در لباس انساني
حيدر احدمنظر، احمد علي‌سيما
در جمال او ظاهر سرّ علّم الاسما
آن حبيب و صد معراج، آن حکيم و صد سينا
بزم قرب را محرم، راز غيب را دانا
ملک قدس را سلطان، قصر صدق را، باني
خاتم وفا را لعل، لعل راستي را کان
قلزم صفا را فُلک، فُلک صدق را سکان
اوست قطبي از اقطاب، اوست رکني از ارکان
ممکني است بي‌ايجاب، واجبي است بي‌امکان
ثاني‌اي‌ست بي‌اول، اولي‌ست بي‌ثاني
در غدير خم يزدان گفت مر پيمبر را
کز پي کمال دين شو پذيره حيدر را
پس پيمبر اندر دشت برنهاد منبر را
برد بر سر منبر حيدر فَلَک‌فر را
شد جهان دل روشن زان دو شمس نوراني
گفت بشنويد اي قوم قول حق‌تعالي را
هم به جان بياويزيد گوهر تولّا را
پوزش آوريد از جان اين ستوه مولا را
اين وصي بر حق را اين وليّ والا را
با رضاي او کوشيد در رضاي يزداني
اوست کز خم لاهوت نشأت صفا دارد
در خربطه‌ي تجريد گوهر وفا دارد
در جبين و جان پاک، نور کبريا دارد
در تجلي ادراک جلوه‌ي خدا دارد
در رُخش بُود روشن رازهاي رحماني
کي رسد به مدح او وهم مرد دانشمند
کي توان به وصف او دم‌زدن ز چون و چند
به که عجز مدح آرم از پدر سوي فرزند
حجت صمدمظهر آيت اَحَدپيوند
شبل حيدر کرار، خسرو خراساني
پور موسي جعفر آيت‌اله اعظم
آن که هست از انفاسش زنده عيسي مريم
در تحقق ذاتش گشته خلقت عالم
آفتاب کز رفعت بر فَلَک زند پرچم
مي‌کند به درگاهش صبح و شام درباني
عقل و وهم کي سنجد اوج کبريايش را
جان و دل چه‌سان گويند مدحت و ثنايش را
گر رضاي حق جويي رو بجو رضايش را
هر که در دل افرازد رايت ولايش را
همچو خواجه بتواند دم زد از مسلماني