معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣٤
پرسههاي يک نگاه
مؤمنی سمیه
با نقل مناجاتي، ميهمان پرسههاي نگاهم به وبلاگهاي جوانان باشيد.
خدايا! حکمت کارهايم را نشانم بده تا دري را که به رويم ميبندي به اصرار نگشايم و دري را که به رحمت به رويم گشادهاي ندانسته نبندم...
***
مرگت، آرزوي من!
از مرگ تو، هيچگاه اندوهگين نخواهم شد و خم به ابرو نخواهم آورد؛ چرا که آرزوي مرگ تو را سالهاست با خود دارم!
مرگ و فناي تو براي من شيرين است؛ شيرينتر از عسل... با مرگ توست که جاني دوباره ميگيرد فطرت بيگناه من... بمير که بشر هرچه ميکشد از دست بازيگوشيهاي گناهآلود توست. بمير و بگذار تا نفسي به راحتي بکشم. نفسي سبک که راه گلويم را نيز بستهاي... پس از مرگ تو، سياه بر تن نخواهم کرد. من، سفيدجامههايم را براي پس از مرگ تو اتو کشيدهام.
تو را در گورستان دفن و هيچگاه حتي از نزديکي قبر تو عبور نخواهم کرد. با مرگ تو هواي خزان دلم بهاري خواهد شد و فرصتي براي پالايش خواهم داشت. تويي که نگذاشتي لطافت باران را و سبزي چمنهاي باغچهيمان را بفهمم. تويي که رنگ چشمانم را تغيير و گناهان کبيره را در چشمانم کوچک و ناچيز جلوه دادهاي...
بمير اي کوري چشم من!
بمير اي هوس!
از وبلاگ: ذهن زيبا
***
ج-----ام را باي----د کن----د از به----ر خود جَ--م انتخ----اب...
آنچه اغلب مردم ع-ش---ق نام نهادهاند،
عبارت است از
انتخاب زني و يا شايد مردي براي ازدواج!
قس----م ميخورم و دي----دهام که او را «انتخ-----اب» ميکنند.
ع—ج-ب!
انگار ميشود عش---ق را انتخاب کرد!
شايد بگويي که آنها او را انتخاب ميکنند، چون عاشقش هستند،
ول----------ي
اين امر درست نيست.
بيء-----اتريس انت---------خاب نشد،
ژولي-----ت انتخ---------اب شد.
هنگامي که از محل اجراي کنسرت بيرون ميآيي،
ب------اران را انتخاب نميکني تا لباسهايت را خيس کند...
از وبلاگ:من دختر خوبيام، همين
***
پروانههاي بيپرواز
اين روزها زياد دعا ميکنم. نه که دستهايم را بالا ببرم و احياناً سجادهاي، لفظي و کتابي... نه! اين روزها تمام طول روز و تمام طول شب، همانطور که راه ميروم، ميخورم، کار ميکنم، دراز ميکشم، ميخندم و ميخوانم يک «من» ديگري، توي قلبم دارد دعا ميخواند. تمام مدت ملتمسانه ميخواهد، طلب ميکند، به التماس و تضرع...
من اما تکتک اين کلمات را ميبينم که به محض بيرون آمدن از دهان من، پروانههاي رنگارنگي ميشوند... نارنجي، زرد، آبي، اطلسي و هزار رنگ ديگر... همه زيبا، فتّان و سبکبال...
ويژگي پروانه را که ميدانيد؟ بلندپرواز نيست... اوج پريدنش شايد بالاي آن درختهاي کاج باشد!
همين است که پروانهي دعاهاي من نرسيده به خدا، بالهايشان ميسوزد...
همين است که دعاهاي من همه بيپاسخ ماندهاند...
از وبلاگ: مرحومه مغفوره
*****
تقديم ميشود به مخمل نگاه هر کسي که دارد اين نوشته را ميخواند...
تو در آن دوردست دور با چند تا تصوير مبهم از زندگي، حوالي خدا و لبخند ايستادهاي و داري دست تکان ميدهي براي مني که لبهايم دوخته شدهاند... ببين چهطور به صرافت روز و روزگار افتادهام که به اين تلخي دارم از بيلبخندي و سکوت مينويسم. اين روزها را که مينويسم، انگار توالي زندگي قبليام را به ياد آورده باشم، انوقتها که ميشد از اينجا تا جايي را که ايستادهاي با سرعت نور طي کنم تا سايهات در امان بماند، من نور و لبخند بياورم و تو خودت را... اين ضمير دوم شخصي که برايت به کار ميبرم، نه اينکه واقعاً دوم باشد ها، نه!
گاهي تو خود مني با اندکي فاصله، و اين اندکي را جوري مينويسم که بشود بغض را ديد و اندوه را خواند... اين روزها را مينويسم که بهار سايه به سايهي ثانيههايم حرکت ميکند، حرکت ميدهد و از من چيزي جا ميماند در لحظهها، لحظهها و نگاه منقبض من و اين فاصله، لحظهها و نگاه منقبض من و اين فاصلههاي لعنتي که از بس دوريم و نزديکيم به هم، دچار تناقض عميقم کردهاند؛ اما رؤياهايم هنوز هم به واقعيترين شکل ممکن، تصوير لبخند تو را ميبينند که در آن دوردست دور به بالهاي نداشتهي من فکر ميکني. هنوز هم ميشود بيبهانه خوشبخت بود. در آن دوردست آسمان که ابرهايش شکل خندههامان را منتشر ميکرد، آنوقتها که مشقهاي شکل کودکيام را دوره ميکردم... الف، آرزوي... ب، بر باد من.... پ، پرت خواهم شد از خوابهايت... ت، تا هزاران سال بعدتر از اين روز... هرچه مينويسم براي تو!
از وبلاگ پرسههايي که تا ادامه ميروند