معارف اسلامی

معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢٧

طنز
اشتیاقی محسن


مرغ باغ ملکوت!
روزگار است اين‌که گه عزت دهد، گه خوار دارد...
چرخ بازيگر از اين بازيچه‌ها بسيار دارد
پيش از اين، اگر آن زبان‌بسته با زبان بي‌زباني مي‌گفت: «من نگويم که مرا از قفس آزاد کنيد»، اکنون به حکم روزگار غدار کج‌مدار با صداي رسا ادامه مي‌دهد که: «قفسم برده به باغي و درش باز کنيد!»
جاي‌تان خالي، اگر عروسي بود، سرش را مي‌بريدند و حيف و ميلش مي‌کردند. دور از جان شما، اگر هم عزا بود، که دخلش را درمي‌آوردند و سفره‌ي غذاي‌شان را رنگين‌تر مي‌کردند. اگر هم هيچ خبر خاص و ويژه‌اي نبود، دست‌کم شيره‌ي جانش و فرزندان بالقوه‌اش را، قلمبه قلمبه ازش مي‌گرفتند و نمي‌گذاشتند که يک دل سير، کنار آن حجم‌هاي سفيد و ملوس بنشيند و با آن زبان‌بسته‌هاي طفل معصوم، وداع کند. فکر مي‌کنيد آدميان با آن اجسام گرد و دوست‌داشتني چه مي‌کردند؟ اگر در آب جوش نمي‌انداختند و آب‌پز يا عسلي‌اش نمي‌کردند، حداقلش اين بود که مي‌زدند آن نازنينان را مي‌شکستند و توي ماهي‌تابه‌ي حاوي کره يا روغن داغ مي‌انداختند و جيليز و ويليزش را درمي‌آوردند و مي‌زدند بر بدن!
که امروزه، بزرگان از آن فرايند به «نيمروسازي» تعبير مي‌کنند. باور بفرماييد که آدمي‌زاد يک همچين موجودي است، بي‌رحم و بي‌شفقت. در جوامع بشري، اين فرايند بي‌رحمانه‌ي نيمروسازي، وقتي بيش‌تر شيوع پيدا مي‌کند که زن خانه در خانه نباشد. شاهد مثال آن‌که پروين اعتصامي گفت: «در آن سراي که زن نيست، انس و شفقت نيست!» بلانسبت شما، اول از همه با شخص شخيص خودمان هستيم، شما به دل نگيريد که مبادا رودل کنيد!
بگذريم. عرض مي‌شد که چهار دانه، دانه‌ي ناقابل به آن زبان‌بسته مي‌دادند و هزاران توقع ناروا داشتند:
به هر دانه که مي‌دادند او را
هزاران چشم دنبال سرش بود
يکي چشم طمع بر فضله‌اش داشت
يکي هم عاشق بال و پرش بود
يکي دنبال تخمش بود و آن يک
پي هم جوجه و هم مادرش بود
يکي بازوي او را سيخ مي‌کرد
يکي دنبال ران و پيکرش بود
يکي دنبال تاج و سنگدانش
واسه کالباس و سوسيس خرش بود
براي سوپ جو آن ديگري نيز
به دنبال دو پاي لاغرش بود
اين است که از قديم‌الايام اين جانور دوپاي بي‌نوا، مرارت‌هاي بي‌شماري از دست انسان دوپا ديده و هيچ‌کاري نکرده است جز قدقد؛ اما بالأخره صداي قدقد اين ماکيان بيچاره، به گوش شنوايي رسيد! لذا، از آن‌جا که هميشه در روي يک پاشنه نمي‌چرخد، اين‌بار نيز در يک چرخش استراتژيک ورق به نفع جناب مرغ برگشته است. آري، اين‌چنين بود برادران و خواهران: «گهي پشت زين و گهي زين به پشت!» حالا حکايت مرغ و آدمي است. خاطرتان باشد، در ايام ماضي، اگر ماکيان تخم طلايي يا تخم دوزرده‌اي مي‌گذاشت، نزد سايرين ارج و قرب مضاعفي پيدا مي‌کرد، مي‌گذاشتندش روي سر و حلوا حلوايش مي‌کردند. ليکن به پيشتوانه‌ي عزيزان کنجاله‌فروش هميشه در صحنه، نام‌برده آنچنان ارزش‌مند شده است که حتي اگر تخم بدون زرده هم بگذارد، يا اصلاً تخم هم نگذارد، توفيري در اصالت و ارزشش ايجاد نخواهد شد. امروزه حق دارند آن موجود زيبا را «مرغ باغ ملکوت» بخوانند؛ چرا که قيمتش سر به فلک نهاده است. امروزه، اين مرغ تاج بر سر(!) دارد سر به سر بشريت مرغ‌خوار گذاشته و داغ خود را بر دل بسياري از آن‌ها مي‌گذارد. الآن فيل نام‌برده، به شدت ياد هندوستان کرده است و با صداي بلند مي‌گويد: «مرغ باغ ملکوتم، فلذا منطقي است... دست هر بي‌کس و کاري نرسد بر بدنم!»
بفرماييد! حالا خوب شد؟ هر افراطي، لاجرم تفريطي در پي دارد. چه‌قدر گفتند: «اندازه نگه‌دار که اندازه نکوست؟» وقتي احترام مرغ و اندازه‌ي مصرفش را نگه نداريم و تهش را دربياوريم، نتيجه‌اش اين مي‌شود که ديديم و ديديد!
زبان‌حال يک ملتمس امروزي: «خداوندا مرا آن ده که آن به»... و گر شد جوجه و مرغ گران ده!
لابد بنده‌ي خدا سرش توي حساب و کتاب است که چنين دعايي مي‌کند. نه که فصل پاييز است، از همين الآن دارد از باري‌تعالي تقاضا مي‌کند که لااقل تا آخر پاييز دعايش مستجاب شود و او بتواند به کار سرشماري جوجه‌هايش برسد! بگذريم که يک بنده خداي صاحب‌منصب و صاحب تيمي در جريان يکي از مصاحبه‌هاي مطبوعاتي بسيارش گفته بود که: «شاهنامه را آخر پاييز مي‌شمارند!»