معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٩
ياد ايام
ندیری رقیه
دوم آبان- هفتم ذيالحجه: شهادت امام باقر(ع)
ميگفتم: ممکن نيست اشتباه کند. حافظهي فوقالعادهاي دارد. تا به حال نديدهام در کاري زيادهروي کند. از آن لحظه که با او راهي شدهام، حق همسفري را بهجا آورده. اصرار ميکند من اول در کجاوه بنشينم. همصحبت خوبي است. خستگي راه با حرفزدن او فراموشم ميشود. وقت غذا خوردن همهي آداب را رعايت ميکند؛ اما اين مورد خاص را نميتوانم توجيه کنم. به خودم ميگفتم: چرا دست دست ميکني؟ ميترسي از تو برنجد؟ مگر نميشناسياش؟ مگر نميداني صبور است و مهربان. حتماً جوابت را خواهد داد. اينکه سؤالي فکرت را مشغول کند خوب است يا دل به دريازدن و مطرح کردن آن؟ مگر نميداني که او کاري را بدون دليل انجام نميدهد؟ پس بپرس. وقتي از کجاوه پايين آمديم، به احتمال زياد او کارش را تکرار خواهد کرد. آنوقت بگو اي پسر رسول خدا! مگر چند ساعت قبل را در يک کجاوه نبوديم؟ چرا تکرار مکررات ميفرمايي؟ ببين او در جواب چه خواهد گفت. همانطور که پيشبيني کرده بودم، وقتي از کجاوه پايين آمديم براي نماز مغرب، او دوباره سلامم داد. دستم را فشرد و حالم را پرسيد. مثل کسيکه مدتها دوست خود را نديده است. آنوقت دل به دريا زدم، گفتم: «از وقتي با من همسفر شدهاي، چندينبار سلامم دادهاي و حالم را جويا شدهاي؛ در حاليکه براي اين عمل، يک بار کافي بود و همان يکدفعه هم از سر منِ سراپا تقصير زياد بود که تفاوت زيادي بين ماست. شما شکافندهي علومي و من شاگرديتان را ميکنم.» نگاهم کرد. در حاليکه دستم را هنوز در دست داشت، گفت: «يا اباعبيده! مگر ثواب مصافحه را نميداني؟ وقتي دو مؤمن به هم ميرسند و با هم دست ميدهند، گناهان هر دو ميريزد. مانند ريختن برگ از درخت. خداوند به هر دوي آنها توجه ميکند تا وقتي که از هم جدا شوند.»
چهارم آبان- نهم ذيالحجه: روز عرفه
خدايا!
به که واگذارم ميکني؟
به سوي که ميفرستيام؟
به سوي آشنايان و نزديکان؟ تا از من ببُرند و روي برگردانند؟
يا به سوي غريبان و غريبگان تا گره در ابرو بيفکنند و مرا از خويش برانند؟
يا به سوي آنانکه ضعف مرا ميخواهند و خواريام را طلب ميکنند؟
من به سوي ديگران دست دراز کنم؟ در حاليکه خداي من تويي و تويي کارساز و زمامدار من.
اي توشه و توان سختيهايم!
اي همدم تنهاييهايم!
اي فريادرس غم و غصههايم!
اي وليّ نعمتهايم!
اي پشت و پناهم در هجوم بيرحم مشکلات!
اي مونس و مأمن و ياورم در کنج عزلت و تنهايي و بيکسي!
اي تنها اميد و پناهگاهم در محاصرهي اندوه و غربت و خستگي!
اي کسي که هر چه دارم از توست و از کرامت بيانتهاي تو!
تو پناهگاه مني!
(قسمتي از دعاي عرفه، ترجمهي دکتر شريعتي)
پنجم آبان، دهم ذيالحجه: عيد سعيد قربان
١. قربان، روزي است که بندگان سعي ميکنند به خدا نزديک شوند و براي اين کار، بخشي از اموالشان را فدا کنند. پس هر چه باعث نزديکي بنده به خدا باشد، قربان ناميده ميشود. بعضي از علما، هر نيکي و عمل خيري را که باعث قرب و رحمت الهي باشد «قرباني» مينامند. امام علي(ع) فرموده: «الصلاة قربان کل تقي؛ نماز وسيلهي تقرب هر پارسايي به خداست.» قربان در معناي عرف به ذبح گوسفند، شتر و... اطلاق ميشود.
٢. قربان، ابراهيم و اسماعيل در ادب فارسي جايگاهي خاص دارند. اگرچه صرفاً به ماجراي ابراهيم و فرزندش پرداخته نميشود، هرکدام از شاعران سعي کردهاند به نوعي اين موضوع را پيش چشم داشته باشند. در اين ميان، مولوي سهم بيشتري را از اشاره به اين موضوع به خود اختصاص داده است و کمابيش در ديوان ديگر شاعران هم به اين موضوع برميخوريم.
چو آمد جان جان جان، نشايد برد نام جان
به پيشش جان چهکار آيد مگر از بهر قربان را
مولوي
دور دار از خاک و خون دامن چو بر ما بگذري
کاندر اين ره کشته بسيارند قربان شما
حافظ
نسب را در جهان پيوند ميخواست
به قربان از خدا فرزند ميخواست
به چندين نذر و قربانش خداوند
نرينه داد فرزندي چه فرزند!
نظامي
روزي تن من بيني قربان سر کويش
وين عيد نميباشد الّا به هر ايامي
سعدي
وقت آن آمد که ما آن ماه را مهمان کنيم
پيش او شکرانه جان خويش را قربان کنيم
عطار
پانزدهم ذيالحجه- دهم آبان: روز ولادت امام هادي(ع)
از طرف خليفه، پيشنمازي مسجد پيامبر را به تو محول کنند و تو با چشمهاي خودت ببيني که مردم دور کسي ديگر جمع ميشوند، با چشمهاي خودت پيکرها را ببيني که پشت تو به صف ميشوند، با تو به رکوع ميروند، سجده ميکنند و تشهد ميخوانند؛ اما دلت گواهي بدهد که دلهايشان جايي ديگر است، آه از نهادت برنميآيد؟ همهي عموزادهها و نزديکانت در قصرهاي زمرد و ياقوت باشند و از همهي مواهب دنيا، تنها پيشنمازي مسجد شهري فقير را به تو بسپارند، کاري را که من کردم نميکني؟ چرا! من تو را ميشناسم. خون من در رگهاي تو هم جريان دارد. هر چه باشد هر دو از فرزندان عباس، عموي پيامبر به حساب ميآييم. تو هم مانند من در پي افزودن مقام و مرتبهي خود هستي. نميخواهي عمرت در چنين شهري تباه شود که دورافتاده از دربار است. تو هم مانند من دلت پر ميکشد براي باغهاي روحافزا، چشمههاي گوارا و حرمسراها. پس ملامتم نکن. تو هم اگر جاي من بودي، نامه مينوشتي به متوکل که: «اگر نيازي به مکه و مدينه داري «عليبنمحمد» را از اين دو شهر بيرون کن؛ زيرا او مردم را به سوي خود خوانده و گروه زيادي از او پيروي کردهاند.» اين کار را آنقدر تکرار ميکردي که خليفه را به تبعيد او متقاعد کني؛ چون دو پادشاه در اقليمي نگنجند. آن هم پادشاهي که از ديگري قدرتمندتر باشد. وقتي به نماز بايستد، مردم محو تماشايش باشند. همان مردمي که نيازشان را به خانهي او ميبرند، رازشان را با او ميگويند و شِکوِه و شکايتشان را با او مطرح ميکنند. او هم، چنان با آنها رفتار ميکند که انگار نسبت فرزندي و برادري با ايشان دارد. تو خودت قضاوت کن. او مردم را دور خودش جمع نميکند و آنها را از اطراف من که پيشنماز شهرشان هستم نميپراکند؟ همهي اين اتفاقها مرا بر آن داشت که به خليفه متوسل شوم و با اصرارهاي پي در پي از او بخواهم سايهي عليبن محمد را از اين دو شهر کم کند. به اين هم اکتفا نميکردي. درست مانند خودم تا بيرون شهر با کارواني که او را به تبعيد ميبرد، ميرفتي. در فرصت مناسب و در خلوت تهديدش ميکردي. تو هم بودي ترس برت ميداشت؛ که خلفاي عباسي سبکسرند، زود خشمگين ميشوند و وقت غضب، کسي جلودارشان نيست. تو ميدانستي که اگر بر کسي غضب کنند، او را هلاک خواهند کرد. درست مثل خودم ميرفتي و به او ميگفتي اگر شکايت مرا به خليفه و فرزندانش يا حتي به يکي از درباريان ببري، خدمتکارانت را ميکشم، درختهايت را ميسوزانم و چشمهسارهاي مزارعت را کور ميکنم، و تو ميداني که اگر تصميم بر کاري بگيرم آن را انجام خواهم داد. حالا اگر جاي او بودي، چه ميکردي؟ ميدانم سخت است. براي چند دقيقه خودت را جاي او بگذار. فکر کن فرزند پيغمبري. سخاوت، صبر و گذشت را از او و پدرانت به ارث بردهاي. خيال کن کسي از تو عاقبتانديشتر در دنيا نيست. تصميمي دربارهي منِ سخنچين بگير که آشوبي برپا نشود و خوني نريزد. سخت است؟ نميتواني؟ عقلت به جايي قد نميدهد؟ حق داري. چون تو جاي او نيستي. فقط او ميتوانست چنين عاقبتانديش باشد و در جواب تهديدم بگويد: «نزديکترين راه براي گله از تو اين بود که ديشب شکايتت را به پيشگاه خدا بردم؛ ديگر به هيچکسي از تو شکايت نخواهم کرد.»
تو اگر جاي من بودي، نميدانم به پاي او ميافتادي يا نه؟ از او ميخواستي که خيانتهايت را ببخشد يا بيتفاوت ميايستادي تا رفتنش را تماشا کني؟ من اما پيش رفتم. دست و پايش را بوسيدم و از او خواستم گناهانم را نديده بگيرد؛ اما خودم اگر جاي او بودم هرگز چنين کسي را نميبخشيدم.
سيزدهم آبان، هجدهم ذيالحجه: عيد غدير خم
همه به وضوح ديديم، او که پيامبر دستش را گرفته و بلند کرده عليبن ابيطالب است. همه در اينکه او علي بود يقين داشتيم و اينکه او خليفه خواهد بود. براي همه روشن شد. ديگر نميترسيدم از فتنههايي که ميتوانست مسير رستگاري را تغيير دهد. با خود ميگفتم: «همه شنيدند.»
و بودن در چنين گرمايي، ميارزيد به پيامي که پيامبر از طرف خداوند بيان کرد.
آنها هنوز بر فراز منبر بودند. رسولخدا(ص) دوباره رو به مردم گفت: «بيعت اين همه مسلمان، آن هم با يک کف دست کاري زمانگير است؛ الآن از همه ميخواهم گفتههاي مرا تکرار کنيد.
ما فرمان تو را که از جانب خداوند دربارهي عليبن ابيطالب و امامان از فرزندانش به ما رساندي، اطاعت ميکنيم و به آن راضي هستيم و با قلب، جان، زبان و دستمان با تو بر اين مدعا بيعت ميکنيم. عهد و پيمان در اينباره براي ايشان از ما، از قلبها، جانها، زبانها، ضماير و دستمان گرفته شد. هرکس به دستش توانست، وگرنه با زبانش به آن اقرار کرده است.»
کلمه به کلمه در دهانمان گذاشت و ما به همين شکل اقرار کرديم تا بهانهاي نماند.
خطبهي پيامبر که تمام شد، مردم براي تبريک و بيعت سمت منبر هجوم بردند. از بزرگان ابوبکر، عمر، عثمان، طلحه و زبير بر همه سبقت ميجستند. ابوبکر و عمر وقتي همه را کنار زدند و نزديک رفتند، پرسيدند: «آيا اين امر از طرف خداوند است يا از سوي رسول اوست؟»
پيامبر جوابشان داد: «حق است. از طرف خدا و رسولش که علي، اميرالمؤمنين باشد.»