آموزش فلسفه - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ١٦٧ - علم حضوري
يا چنين واسطهاي وجود ندارد و در اين صورت علم حضوري خواهد بود. اما وجود اين دو قسم در انسان احتياج به توضيح دارد.
علم حضوري
علم و آگاهي هرکسي از خودش به عنوان يک موجود درککننده، علمي است غيرقابلانکار، و حتي سوفيستهايي که مقياس هر چيزي را انسان دانستهاند، وجود خود انسان را انکار نکردهاند و منکر آگاهي وي از خودش نشدهاند.
البته منظور از خود انسان همان «من» درککننده و انديشنده است که با شهود دروني از خودش آگاه است، نه اينکه از راه حس و تجربه و بهواسطهٔ صور و مفاهيم ذهني آگاهي پيدا کند؛ به ديگر سخن خودش عين علم است و در اين علم و آگاهي، تعدد و تغايري بين علم و عالم و معلوم وجود ندارد، و چنانکه قبلاً اشاره شد «وحدت عالم و معلوم» کاملترين مصداق «حضور معلوم نزد عالم» است، اما آگاهي انسان از رنگ و شکل و ساير ويژگيهاي بدن، چنين نيست بلکه از راه ديدن و لمس کردن و ساير حواس و با وساطت صورتهاي ذهني حاصل ميشود. در درون بدن، اعضا و احشاي زيادي هست که از آنها آگاه نيستيم مگر اينکه از راه علايم و آثار به وجود آنها پيببريم يا بهوسيله آموختن علم تشريح و فيزيولوژي و ديگر علوم زيستي از آنها آگاه شويم.
همچنين منظور از اين آگاهي، همان يافت بسيط و تجزيهناپذير است، نه اين قضيه که «من هستم» يا «خودم وجود دارم» که مرکب از چند مفهوم است. پس منظور از «علم به نفس» همان آگاهي شهودي بسيط و بيواسطه از روح خودمان است و اين علم و آگاهي، ويژگي ذاتي آن ميباشد. در جاي خودش ثابت شده که روح، مجرد و غيرمادي است و هر جوهر مجردي از خودش آگاه است و اين مسائل، مربوط به هستيشناسي و روانشناسي فلسفي است و فعلاً جاي بحث دربارهٔ آنها نيست.
نيز آگاهي ما از حالات رواني و احساسات و عواطف خودمان، علمي است بيواسطه