نهج البلاغه - فيض الاسلام اصفهانى، على نقى - الصفحة ٩٦٤ - ٤٤ - از نامه هاى آن حضرت عليه السّلام است بزياد ابن ابيه هنگاميكه بآن بزرگوار خبر رسيد كه معاويه نامه باو نوشته مى خواهد او را با ملحق ساختن بخود (كه برادر مى باشند) بفريبد
و زياد ابن ابيه يعنى زياد پسر پدرش، و زياد ابن امّه يعنى زياد پسر مادرش، و زياد ابن سميّه نيز گفته شده است، و گفتهاند: پيش از ملحق شدن بابى سفيان او را زياد ابن عبيد مىخواندند، و عبيد بندهاى بود كه تا ايّام دولت و رشد زياد ماند و زياد او را خريده آزاد نمود، و مادر او سميّه نام داشت كه كنيز حارث ابن كلده ثقفىّ طبيب مشهور عرب بود، و گفتهاند: در عهد عمر بن خطّاب روزى زياد در مجلس او سخن مىگفت كه شنوندگان را به شگفت آورد، عمرو ابن عاص گفت: شگفتا اين جوان اگر قرشىّ بود عرب را به عصاى خود ميراند! ابو سفيان گفت: آگاه باش سوگند بخدا او قرشىّ است، اگر او را مىشناختى مىدانستى كه از بهترين اهل تو است، عمرو گفت: پدرش كيست؟ ابو سفيان گفت: سوگند بخدا من او را در رحم مادرش نهادم، عمرو گفت: چرا او را به خودت ملحق نمىگردانى؟
ابو سفيان گفت: از بزرگى كه اينجا نشسته يعنى عمر مىترسم كه پوست مرا بكند، و گفتهاند: كنيهاش ابو مغيره است، و در طائف سال فتح مكّه يا سال هجرت يا روز جنگ بدر بدنيا آمده، و پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله را نديده، و در همه جا با امير المؤمنين و بعد از آن حضرت با امام حسن عليهما السّلام تا زمان صلح آن بزرگوار با معاويه بوده و پس از آن به معاويه ملحق گرديد، و در كوفه در ماه رمضان سال پنجاه و سه هجرىّ بر اثر نفرين امام حسن عليه السّلام بمرض فالج كه دردى است در جانبى از بدن پيدا ميشود و آنرا از حسّ و حركت مىاندازد، يا بمرض طاعون و وباء هلاك گرديد. ابن ابى الحديد در اينجا و جاى ديگر در باره بد طينتى و زشتكاريهاى او نسبت بامام حسن و شيعيان امير المؤمنين عليهما السّلام و ناسزاهايى كه گفته و جسارتهايى كه بامام زمان خود كرده قضايايى نقل نموده كه از خواندن آنها دست بر سر زده گريان و دل شكسته شدم و از ترجمه آن شرمم آمد، پس در خصوص خباثت و بد طينتى او اكتفاء ميكنم بآنچه از قول ابن ابى الحديد در شرح نامه بيست و يكم نوشتم، خلاصه امير المؤمنين عليه السّلام در عهد خود زياد را حاكم فارس گردانيده بود كه آن ديار را نيكو ضبط كرده نگهدارى مىنمود و از اينرو معاويه نامهاى باو نوشت تا او را به برادرى بفريبد، چون بامام عليه السّلام خبر رسيد بزياد نوشت):
١- و آگاه شدم كه معاويه نامهاى بتو نوشته مىخواهد دلت را (از راه نيكبختى) بلغزاند، و مىخواهد در تيزى و تندى (زيركى) تو رخنه كند، پس از او بر حذر بوده بترس چه او شيطانى است كه از پيش و پس و راست و چپ شخص مىآيد تا ناگهان در هنگام غفلت و بيخبرى او درآيد، و عقلش را