رگشناسى - ابن سينا - الصفحة ٤٥ - فصل (هشتم)

و دم موشى‌ [١] است، كه بتازى ذنب الفار خوانند [٢].- كه از زيادت نقصان گيرد [٣] يا از نقصان بزيادت آيد اندر [٤] نبضهاء بسيار، يا اندر يكى نبض.

و جوالدوزى [است‌]- كه بتازى مسلّى‌ [٥] خوانند، و از نقصان بزيادت آيد بتدريج آنگاه از زيادت بنقصان‌ [٦] شود.

و دو زخمى است‌ [٧]- كه بتازى ذو القرعتين گويند [٨]- كه هنوز حركت پيشين تمام شده نبود [٩]- كه دويّم اندر رسد.

و [١٠] اندر ميان افتاده‌ [١١]،- كه بتازى: الواقع فى الوسط (ذو الفتره‌ [١٢])


[١] - دم پوش- آ،- دوّم موشى- د.

[٢] - گويند- ب- ج.

[٣] - گيرد از- ج.

[٤] - بنقصان الخ- د،- نقصان گردد و باز از نقصان زيادت آيد اندر- آ.

[٥] - بكسر ميم و فتح سين مهمله و كسر لام مشدّده و ياء نسبت (خلاصة الحكمة چاپ بمبئى ١٢٦١ فصل ٥- باب ١ ركن ٤).

[٦] - گويند آن بود كه از نقصان بزيادت آيد بتدريج و آنگه- الخ- ب،- خوانند آن بود الخ مانند «ب»- ج،- خوانند و از نقصان آيد بزيادت آنگاه از زيادت نه نقصان- آ.

[٧] - بى: است- آ.

[٨] - خوانند- ب- ج.

[٩] - پيشينش الخ- ب، پيشتر تمام نشده باشد- آ.

[١٠] - و اما- د.

[١١] - اوفتاده- آ.

[١٢] - ظ. «و ذو الفتره». در ذخيره خوارزمشاهى كتاب ٢ گفتار ٣ باب ٧ گويد:

يازدهم (از اقسام نبض) نبض متخلخل است، و اين دو گونه باشد:

يكى آنكه آنجا كه حركت گوش دارند سكونى افتد، و اين نشان سقوط قوّت باشد و آن را ذو الفتره گويند.

دوّم- آنجا كه سكون گوش دارند حركتى افتد، و اين نشان باز آمدن قوّت باشد،