زندگاني جواد الائمه حضرت محمد بن على(ع) - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٥٧ - نمونهاى از انقلاب علوى

ابراهيم به او پاسخ داد:

اى امير ترس از تو ترس از خدا را از يادم برد و تهديدهايت عقل مرا از توجّه به امور ديگر، باز داشت!

عبداللَّه گفت: اين زنجير را از او بردار و زنجير سبك‌ترى بر پايش ببند كه در حلقه‌اش يك رطل آهن باشد [١] و ميله آن نيز بلند و حلقه‌هايش فراخ باشد كه بخوبى بتواند با آن زنجير راه برود.

محمّد بن قاسم در زمانى كه در بند بود، قرآنى براى خواندن طلبيد.

عبداللَّه بن طاهر دستور داد چند قاطر از اصطبلش بيرون آورند و بر آنها هودج بگذارند و از شهر بيرون ببرند تا مردم خيال كنند كه او را از شهر بيرون برده‌اند و چون مقدارى از شهر بيرون رفتند، دستور بازگشت آنها را داد و بدين وسيله او را در نيشابور پنهان نگاه داشتند و چندى بعد همراه با ابراهيم او را راهى رى كرد.

عبداللَّه به او دستور داده بود كه در طول راه همان كارى را بكند كه او خود در نيشابور انجام داد يعنى هر سه شب قاطرى را با هودجى سرپوشيده بيرون آورند و با لشكرى تا يك فرسنگى رى روانه سازد و سپس بازگردند و محمّد را مخفيانه ببرند.

اين دستور براى آن بود كه آنها از حمله افراد بسيارى كه در رى با محمّد بن قاسم بيعت كرده بودند، مى‌ترسيدند. بدين وسيله او را از رى بيرون بردند. و هيچ كس از وجود او مطّلع نشد و از آنجا او را نزد معتصم‌


[١] - رطل نيشابورى معادل ٢٠٠ درهم بوده است.