زندگاني جواد الائمه حضرت محمد بن على(ع) - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٥٥ - نمونهاى از انقلاب علوى
يك بار كه جوش و خروش جنگ كاستى گرفته بود، عبداللَّه بن طاهر هر يك از لشكرهاى سپاه خود را، بر طبق نقشهاى بسيار فريبنده و حساب شده، در دستجات مختلف به سوى سپاهيان محمّد روانه كرد.
عبداللَّه به فرمانده سپاه خويش گفت:
«من هزار سوار از افراد ورزيده لشكرم را جدا كرده و دستور دادهام صد هزار درهم به تو بدهند تا در مواردى كه نياز دارى صرف كنى. اينك سه اسب از اسبان مخصوص مرا به عنوان يدك با خود ببر و راهنمايى را كه براى همراهى تو قرار دادهام، با خود همراه كن و هزار درهم به او بپرداز و يكى از آن سه اسب را به او بده و بگذار كه او پيشاپيش تو بتازد.
پس چون به يك فرسنگى شهر «نسا» (جايى كه محمّد بن قاسم در آنجا مأوى گرفته بود) رسيدى مهر اين نامه را بشكن و آن را بخوان و هر دستورى كه در آن گفته شده بدون آنكه يك حرف از آن را فروگذارى، اطاعت كن. با آنچه براى تو نگاشتهام مخالفت مكن و بدان كه من جاسوسى بر تو گماردهام كه تمام كارهاى تو و حتّى نفسهايت را به من گزارش مىدهد. پس كاملًا مراقب باش كه خود داناترى».
اين سخنان عمق ترس عبداللَّه را از اينكه مبادا فرمانده لشكرش متمايل به صف محمّد بن قاسم بشود، بيان مىكند.
اين ترس، يك مسألهاى طبيعى بود. زيرا دل مردم با جنبش انقلابى بود. امّا قدرتها يك بار با تهديد و بار ديگر با فريب و تشويق و بار ديگر با افساد و بارها و بارها با شيوههاى گوناگون در جذب و رام ساختن مردم