زندگاني جواد الائمه حضرت محمد بن على(ع) - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٦٥ - ب- پارسا و پرهيزكار

از ابن حديد، يكى از ياران آن امام روايت شده است كه گفت: همراه با جمعى به سفر حج رفتيم، در ميان راه، راهزنان به ما حمله كردند.

چون به مدينه داخل شدم، در راه با امام جواد برخورد كردم. آنگاه با ايشان به خانه‌اش رفته او را از حادثه‌اى كه روى داده بود مطّلع كردم. او فرمود: جامه‌اى به من دهند و دينارهايى نيز داد و گفت: اين دينارها را به اندازه آنچه كه از همراهانت برده‌اند، ميان آنها تقسيم كن.

ابن حديد گويد: دينارها را ميان همراهان تقسيم كردم، درست به اندازه مالى بود كه از آنها برده بودند، نه كمتر و نه بيشتر!!

يكى از راويان مى‌گويد: روز عيد، نزد امام جواد عليه السلام رفتم و از تنگدستى زبان به شكايت گشودم. وى با شنيدن سخنان من، سجاده را بالا زد و از خاك، شمشى طلا بيرون آورد و به من داد. چون آن را (براى فروش) به بازار بردم، ١٦ مثقال بود. [١]

عمر بن ريان گويد: مأمون درباره جواد الأئمّه به هر حيله‌اى دست زد (براى آنكه آن‌حضرت را به ورطه فساد اندازد و از كرامت و هيبت او در چشم و دل مردم بكاهد) امّا نتوانست كارى كند. هنگامى كه وى خواست دخترش را براى حضرت زفاف كند صد كنيزك بسيار زيبا فراهم كرد و به هر يك جامى كه در آن گوهرى بود داد تا چون امام در مسند دامادى مى‌نشيند رو به روى او بايستند. ولى آن‌حضرت (بر خلاف انتظار مأمون) اصلًا به كنيزكان نگاه نكرد. مردى بود به نام مخارق كه خوش‌


[١] - بحار الانوار، ج ٥٠، ص ٤٩.