زندگاني جواد الائمه حضرت محمد بن على(ع) - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٤٣ - پس از مأمون
و چنين روزى را نمىديدم.
آنگاه پس از سه روز نزد معتصم رفته به او عرض كردم، نصيحت اميرالمؤمنين واجب است و من سخنى به او مىگويم كه مىدانم بواسطه آن وارد آتش مىشوم. معتصم پرسيد: كدام سخن؟ گفتم: وقتى اميرالمؤمنين در مجلس خويش فقها و علماى مردم را براى يكى از امور دينى جمع مىكند و از آنها حكم مسألهاى را مىپرسد و آنان وى را پاسخ مىدهند، در حالى كه لشكريان و وزيران و دبيران در مجلس حضور دارند و تمام گفتگوها را از پس در مىشنوند. آنگاه نظر آنها را نمىپذيرد و تنها سخن مردى را قبول ميكند كه نيمى از اين امّت به امامت و پيشوايى او اعتقاد دارند و ادعا مىكنند كه او از خليفه بدين مقام سزاوارتر است اين كار پسنديدهاى نيست!!
در اين هنگام رنگ سيماى خليفه دگرگون شد و تنبّهى براى او حاصل گرديد و گفت: خدا تو را پاداش دهد كه مرا نصيحت خوبى كردى آنگاه در روز چهارم فلانى را (نام شخصى را مىبرد كه برخى از مؤلفان يا راويان اسم او را حذف كردند) كه از نويسندگانش بود امر كرد كه امام جواد را به منزل خويش به ميهمانى دعوت كند. آن شخص امام را به منزل خويش دعوت كرد امّا آنحضرتاز اجابت دعوتش پوزش خواست وگفت:
مىدانى كه من در مجلس شما حاضر نمىشوم. امّا او در دعوت خويش اصرار ورزيد و گفت: من شما را براى خوردن غذا دعوت مىكنم ودوست دارم كه بر روى لباسهايم پاى گذارى تا متبرك شود. زيرا فلان بن فلان كه
زندگاني جواد الائمه حضرت محمد بن على عليه السلام، ص: ٤٤