ترجمه تفسیر المیزان - علامه طباطبایی - الصفحة ١٥٥ - رواياتى پيرامون در خواست اشراف و اغنياء از پيامبر
مىكرديم. ابو طالب خواسته آنان را با رسول خدا ٦ در ميان نهاد، عمر كه در آن مجلس حاضر بود پيشنهاد آنان را پسنديده و عرض كرد: بد نيست و لو براى امتحان هم كه شده خواستهشان را عملى بفرمايى تا ببينيم غرضشان از اين سخن چه بوده و بعد از اين آيا بهانه ديگرى به دست مىگيرند يا اينكه ايمان مىآورند؟ در اين هنگام بود كه اين آيه نازل شد:( وَ أَنْذِرْ بِهِ الَّذِينَ يَخافُونَ أَنْ يُحْشَرُوا إِلى رَبِّهِمْ)- تا آنجا كه فرمود- (أَ لَيْسَ اللَّهُ بِأَعْلَمَ بِالشَّاكِرِينَ ) آن گاه عكرمه گفت: در آن ايام گروندگان به اسلام عبارت بودند از: بلال، عمار ابن ياسر، سالم غلام ابى حذيفه، و صبح غلام اسيد. و از هم سوگندان، ابن مسعود، مقداد بن عمرو، واقد بن عبد اللَّه حنظلى، عمرو بن عبد عمر، ذو الشمالين، و مرثد بن ابى مرثد، و امثال آنان.
و در باره ائمه و رؤساى كفر از قريش و موالى و هم سوگندان اين آيه نازل شد:(وَ كَذلِكَ فَتَنَّا بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لِيَقُولُوا ...) وقتى اين آيه نازل شد عمر نزد رسول اللَّه ٦ آمده از گفتههاى قبلى خود عذرخواهى كرد. آن گاه اين آيه نازل شد(وَ إِذا جاءَكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِآياتِنا ...).[١] و نيز در الدر المنثور است كه ابن ابى شيبه، ابن ماجه، ابو يعلى و ابو نعيم در حليه و ابن جرير، ابن منذر، ابن ابى حاتم، ابو الشيخ، ابن مردويه و بيهقى در كتاب دلائل از خباب نقل كردهاند كه گفت: اقرع بن حابس تميمى و عيينة بن حصين فزارى شرفياب حضور رسول خدا ٦ شدند، ديدند كه آن جناب با بلال، صهيب، عمار و خباب و عده ديگرى از مؤمنين تهيدست نشسته است، وقتى نامبردگان را ديدند تحقير و بى اعتنايى نموده از رسول خدا ٦ تقاضاى خلوت كردند، و در خلوت عرض كردند: آرزو داريم براى ما سرشناسان عرب مجلس مخصوصى قرار داده و بدين وسيله ما را بر ساير عرب برترى دهى، چون همه روزه از اطراف و اكناف عربستان جمعيتهايى شرفياب حضورت مىشوند، و ما را مىبينند كه با اين فقرا و بردگان همنشين شدهايم، و اين خود مايه شرمندگى ما است، استدعاى ما اين است كه دستور دهيد هر وقت ما وارد مجلس شديم آنان از مجلس خارج شوند و وقتى ما فارغ شده برگشتيم آن وقت اگر خواستيد با آنان همنشين شويد.
حضرت فرمود: بسيار خوب، عرض كردند: حال كه تقاضايمان را پذيرفتى مرحمتى كن و همين قرار داد را در سندى برايمان بنويس، حضرت دستور داد تا كاغذ آوردند و على
[١] الدر المنثور ج ٣ ص ١٣