داستان راستان 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٧٤
در مسجد مدینه کنار قبر پیغمبر ، دور هم جمع میشدند و حرفهای خود را میزدند . ابن ابی العوجاء از این دسته بود . در آن روز او و رفیقش هر دو ، با فاصله کمی وارد مسجد پیغمبر شدند و پیش هم نشستند و به گفتگو پرداختند ، اما آنچنان دور نبودند که مفضل سخنان آنها را نشود . اتفاقا اولین سخنی که از ابن ابی العوجاء به گوش مفضل خورد ، درباره همان موضوعی بود که قبلا مفضل در آن باره فکر میکرد ، درباره رسول اکرم بود . او به رفیق خود گفت : " عجب کار این مرد ( پیغمبر اکرم ) بالا گرفت ، رسید به جایی که کسی از آن بالاتر نرفته ! " رفیقش گفت : " نابغه بود . ادعا کرد که با مبداء کل جهان مربوط است و کارهایی عجیب و خارق العاده هم از او به ظهور رسید که عقلها را متحیر ساخت . عقلا و ادبا و فصحا و خطبا خود را در برابر او عاجز دیدند و دعوت او را پذیرفتند . بعد سایر