داستان راستان 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٠٣
- " قول میدهم دیگر این عمل را تکرار نکنم " . - " قسم بخور " . - " قسم میخورم " . این طفل به عهد و قسم خود وفا کرد . سخن دوستانه و منطقی آموزگار همواره در مد نظرش بود ، و از آن روز دیگر هرگز لعن علی را بزبان نیاورد ، اما در کوچه و بازار و مسجد و منبر همواره لعن علی به گوشش میخورد و میدید که ورد زبان همه است . تا اینکه چند سال گذشت ، و یک روز یک جریان دیگر توجه او را به خود جلب کرد که فکر او را بکلی عوض کرد : پدرش حاکم مدینه بود . طبق سنت جاری ، روزهای جمعه نماز جمعه خوانده میشد ، و پدرش قبل از نماز خطبه جمعه را ایراد میکرد ، و باز طبق عادتی که امویها به وجود آورده بودند خطبه را به لعن و سب علی - علیه السلام - ختم میکرد . عمر یک روز متوجه شد که پدرش هنگام ایراد خطابه ، در هر موضوعی که وارد بحث میشود داد سخن میدهد و با کمال فصاحت و بلاغت