داستان راستان 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٩٧
دیانت و تقوا را احترام میکرد و نسبت به بینوایان مهر میورزید . نه نیرومند از او بیم ستم داشت و نه ناتوان از عدالتش نومید بود . به خدا سوگند یک شب به چشم خود دیدم در محراب عبادت ایستاده بود - در وقتی که تاریکی شب همه جا را فرا گرفته بود - اشکهایش بر چهره و ریشش میغلطید ، مانند مارگزیده به خود میپیچید و مانند مصیبت دیده میگریست . " مثل این است که الان آوازش را میشنوم ، او خطاب به دنیا میگفت : " ای دنیا متعرض من شدهای و به من رو آوردهای ؟ برو دیگری را بفریب ، ( یا هرگز فرصتی این چنین تو را نرسد ) تو را سه طلاقه کردهام و رجوعی در کار نیست ، خوشی تو ناچیز و اهمیتت اندک است . آه آه از توشه اندک و سفره دور و مونس کم " . سخن عدی که به اینجا رسید ، اشک معاویه بی اختیار فرو ریخت . با آستین خویش اشکهای خود را خشک کرد و گفت : " خدا رحمت کند ابوالحسن را ، همین طور بود که گفتی . اکنون بگو ببینم حالت تو در فراق