داستان راستان 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٥
خواهش کرد ، فایده نبخشید . گفت چارهای نیست باید کام مرا بر آوری . و همینکه دید ابن سیرین در عقیده خود پا فشاری میکند ، او را تهدید کرد ، گفت : " اگر به عشق من احترام نگذاری و مرا کامیاب نسازی ، الان فریاد میکشم و میگویم این جوان نسبت به من قصد سوء دارد . آنگاه معلوم است که چه بر سر تو خواهد آمد " . موی بر بدن ابن سیرین راست شد . از طرفی ایمان و عقیده و تقوا به او فرمان میداد که پاکدامنی خود را حفظ کن . از طرف دیگر سر باز زدن از تمنای آن زن به قیمت جان و آبرو و همه چیزش تمام میشد . چارهای جز اظهار تسلیم ندید . اما فکری مثل برق از خاطرش گذشت . فکر کرد یک راه باقی است ، کاری کنم که عشق این زن تبدیل به نفرت شود و خودش از من دست بردارد . اگر بخواهم دامن تقوا را از آلودگی حفظ کنم ، باید یک لحظه آلودگی ظاهر را تحمل کنم . به بهانه قضاء حاجت ، از اطاق بیرون رفت ، با وضع و لباس آلوده برگشت . و