داستان راستان 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٨٠
برای اولین بار راز خود را آشکار کرد ، به او گفت : " حقیقت این است که من از این شهر فراری بودم و اکنون نیامدهام مگر برای کشتن علی بن ابیطالب " . قطام از این سخن بسیار خوشحال شد . مرد دیگری به نام وردان را دید و او را برای همراهی عبدالرحمن آماده کرد . خود عبدالرحمن نیز روزی به یکی از دوستان و همفکران مورد اعتماد خود به نام شبیببن بجره برخورد و به او گفت : " آیا حاضری در کاری شرکت کنی که هم شرف دنیا است و هم شرف آخرت ؟ " - " چه کاری ؟ " - " کشتن علی بن ابیطالب " . - " خدا مرگت بدهد چه میگویی ؟ کشتن علی ؟ مردی که این همه سابقه در اسلام دارد ؟ " - " بلی ! مگر نه این است که او به واسطه تسلیم به حکمیت کافر شد ؟ سوابق اسلامیش هر چه باشد ، باشد ، بعلاوه او در نهروان برادران نمازگزار و عابد و زاهد ما را کشت ، و ما شرعا میتوانیم به عنوان قصاص او را به قتل برسانیم " .