داستان راستان 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٤٩
آمدم ، در تمام این مدت از دور ناظر احوالت بودم " . - " پس آن شبحی که در تاریکی هنگام برگشتن به چشمم خورد تو بودی ؟ " - " بلی یا رسول الله " . پیغمبر در حالی که مشت خود را آهسته به پشت عایشه میزد فرمود : - " آیا برای تو این خیال پیدا شد که خدا و پیغمبر خدا به تو ظلم میکنند ، و حق تو را به دیگری میدهند ؟ ! " - " یا رسول الله ، آنچه مردم مکتوم میدارند ، خدا همه آنها را میداند و تو را آگاه میکند ؟ " - " آری ، جریان رفتن من امشب به بقیع این بود که فرشته الهی جبرئیل آمد ، و مرا بانگ زد و بانگ خویش را از تو مخفی کرد . من به او پاسخ دادم و پاسخ خود را از تو مکتوم داشتم . چون گمان کردم تو را خواب ربوده ، نخواستم تو را بیدار کنم و بگویم برای استماع وحی الهی باید تنها باشم . بعلاوه ترسیدم تو را وحشت بگیرد ، این بود که آهسته از اطاق بیرون