داستان راستان 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٩
را به آن خانه ببری ؟ " - من چیزی که فکر نمیکردم این بود که روزی دارای زن و زندگی بشوم . پیغمبر ناگهان آمد و به من چنین و چنان گفت و مرا به خانه زیاد فرستاد . زیاد از مال خود خانه و اثاث کامل فراهم کرد ، به علاوه دو جامه مناسب برای داماد آماده کرد ، عروس را با آرایش و عطر و زیور کامل به آن خانه منتقل کردند . شب تاریک شد ، جویبر نمیدانست خانهای که برای او در نظر گرفته شده کجاست . جویبر به آن خانه و حجله راهنمایی شد . همینکه چشمش به آن خانه و آن همه لوازم و عروس آن چنان زیبا افتاد گذشته به یادش آمد . با خود اندیشید که من مردی فقیر و غریب وارد این شهر شدم . هیچ چیز نداشتم ، نه مال و نه جمال و نه نسب و نه فامیل ، خداوند به وسیله اسلام این همه نعمت برایم فراهم کرد . این اسلام است که این چنین تحولی در مردم به وجود آورده که فکرش را هم نمیشد کرد . من چقدر باید خدا را شکر کنم .