داستان راستان 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٠٥
اگر این مرد که پای منبر ما مینشینند ، آنچه پدر تو در فضیلت این مرد میداند دانند ، دنبال ما را رها خواهند کرد و به دنبال فرزندان او خواهند رفت " . عمر که سخن آموزگار ، از ایام کودکی به یادش بود و این اعتراف را رسما از پدر خود شنید ، تکان سختی به روحیهاش وارد شد و با خدای خود پیمان بست که اگر روزی قدرت پیدا کند ، این عادت زشت و شوم را - که یادگار ایام سیاه معاویه است - از میان ببرد . سال ٩٩ هجری رسید . از زمانی که معاویه این عادت زشت را رایج کرده بود در حدود شصت سال میگذشت . در آن وقت سلیمانبن عبدالملک خلافت میکرد . سلیمان بیمار شد و دانست که رفتنی است . با اینکه طبق وصیت پدرش ، عبدالملک مکلف بود برادرش یزیدبن عبدالملک را به عنوان ولایتعهد تعیین کند ، اما سلیمان بنا به مصالحی عمربن عبدالعزیز را به عنوان خلیفه بعد از خود تعیین کرد . همینکه سلیمان مرد و وصیت نامهاش در مسجد قرائت شد ، برای همه