داستان راستان 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦٩
شتافته بودند ، و حوزه علمیه عظیمی در سبزوار تشکیل یافته بود . شاه که از آن همه استقبالها و دیدنها و کرنشها و تملقها خسته شده بود ، تصمیم گرفت خودش به دیدن حکیم برود . به شاه گفتند : " حکیم ، شاه و وزیر نمیشناسد " . شاه گفت : " ولی شاه حکیم را میشناسد " . جریان را به حکیم اطلاع دادند ، تعیین وقت شد و یک روز در حدود ظهر ، شاه فقط به اتفاق یک نفر پیش خدمت به خانه حکیم رفت ، خانهای بود محقر با اسباب و لوازمی بسیار ساده . شاه ضمن صحبتها گفت : " هر نعمتی شکری دارد ، شکر نعمت علم تدریس و ارشاد است ، شکر نعمت مال اعانت و دستگیری است ، شکر نعمت سلطنت هم البته انجام حوائج است ، لهذا من میل دارم شما از من چیزی بخواهید تا توفیق انجام آن را پیدا کنم " . - " من حاجتی ندارم ، چیزی هم نمیخواهم " . - " شنیدهام شما یک زمین زراعتی دارید ،