داستان راستان 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥
به من اشاره کرد حرکت کنم و تقاضای خویش را تجدید نمایم کی است ؟ گفتند او علی بن ابی طالب است . پس از چندی سفانه به پیغمبر خبر داد که گروهی مورد اعتماد از قبیله ما به مدینه آمدهاند ، مرا همراه اینها بفرست . رسول اکرم جامهای نو و مبلغی خرجی و یک مرکب به او داد ، و او همراه آن جمعیت حرکت کرد و به شام نزد برادرش رفت . تا چشم سفانه به عدی افتاد زبان به ملامت گشود و گفت : " تو زن و فرزند خویش را بردی و مرا که یادگار پدرت بودم فراموش کردی ؟ ! " عدی از وی معذرت خواست . و چون سفانه زن فهمیدهای بود ، عدی در کار خود با وی مشورت کرد ، به او گفت : " به نظر تو که محمد را از نزدیک دیدهای صلاح من در چیست ؟ آیا بروم نزد او و به او ملحق شوم ، یا همچنان از او کناره گیری کنم . " سفانه گفت : " به عقیده من ، خوب است به او ملحق شوی ، اگر او واقعا پیغمبر خداست زهی سعادت و شرافت برای تو ، و اگر هم پیغمبر نیست