داستان راستان 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤
رسول اکرم این جمله را گفت و بی درنگ از آنجا گذشت . روز دیگر آمد از آنجا بگذرد باز سفانه از جا حرکت کرد و عین جمله روز پیش را تکرار کرد . رسول اکرم نیز عین سخن روز پیش را به او گفت . این روز هم تقاضای سفانه بی نتیجه ماند . روز سوم که رسول اکرم آمد از آنجا عبور کند ، سفانه دیگر امید زیادی نداشت تقاضایش پذیرفته شود ، تصمیم گرفت حرفی نزند اما جوانی که پشت سر پیغمبر حرکت میکرد به او با اشاره فهماند که حرکت کند و تقاضای خویش را تکرار نماید . سفانه حرکت کرد و مانند روزهای پیش گفت : " پدر از سرم رفته ، سرپرستم پنهان شده ، بر من منت بگذار خدا بر تو منت بگذارد " . رسول اکرم فرمود : " بسیار خوب ، منتظرم افراد مورد اعتمادی پیدا شوند ، تو را همراه آنها به میان قبیلهات بفرستم . اگر اطلاع یافتی که همچو اشخاصی به مدینه آمدهاند مرا خبر کن " . سفانه از اشخاصی که آنجا بودند پرسید ، آن شخصی که پشت سر پیغمبر حرکت میکرد و