داستان راستان 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٤٣
خیاط گفت : " من داستانی دارم که باید برای تو حکایت کنم " : روزی از خیابان عبور میکردم ، زنی زیبا نیز همان وقت از خیابان میگذشت ، اتفاقا یکی از افسران ترک در حالی که مست باده بود از خانه خود بیرون آمده و جلو در خانه ایستاده بود و مردم را تماشا میکرد ، تا چشمش به آن زن افتاد دیوانه وار در مقابل چشم مردم او را بغل کرد و به طرف خانه خود کشید . فریاد استغاثه زن بیچاره بلند شد ، داد میکشید : ایها الناس به فریادم برسید ، من اینکاره نیستم ، آبرو دارم ، شوهرم قسم خورده اگر یک شب در خارج خانه به سربرم مرا طلاق دهد ، خانه خراب میشوم ، اما هیچ کس از ترس جرأت نمیکرد جلو بیاید . من جلو رفتم و با نرمی و التماس از آن افسر خواهش کردم که این زن را رها کند ، اما او با چماقی که در دست داشت محکم به سرم کوبید که سرم شکست و زن را به داخل خانه برد . من رفتم عدهای را جمع کردم و اجتماعا به در خانه آن افسر رفتیم و آزادی زن را تقاضا کردیم ، ناگهان خودش با