داستان راستان 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٢٤
پشت سر جمعیت قرار میگرفت و پیغمبر دیده نمی شد ، از پشت سر جمعیت گردن میکشید تا شاید یک بار هم شده چشمش به جمال پیغمبر اکرم بیفتد . یک روز پیغمبر اکرم متوجه او شد که از پشت سر جمعیت سعی میکند پیغمبر را ببیند ، پیغمبر هم متقابلا خود را کشید تا آن مرد بتواند به سهولت او را ببیند . آن مرد در آن روز پس از دیدن پیغمبر دنبال کار خود رفت اما طولی نکشید که برگشت ، همینکه چشم رسول خدا برای دومین بار در آن روز به او افتاد ، با اشاره دست او را نزدیک طلبید ، آمد جلو پیغمبر اکرم و نشست . پیغمبر فرمود : " امروز تو با روزهای دیگرت فرق داشت ، روزهای دیگر یک بار میآمدی و بعد دنبال کارت میرفتی ، اما امروز پس از آنکه رفتی ، دو مرتبه برگشتی ، چرا ؟ " گفت : " یا رسول الله ! حقیقت این است که امروز آن قدر مهر تو دلم را گرفت که نتوانستم دنبال