داستان راستان 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢١٢
آنگاه فرمود : " مراقب حال مادرت باش ، تا زنده است به او نیکی کن ، وقتی که مرد جنازه او را به کسی دیگر وامگذار ، خودت شخصا متصدی تجهیز جنازه او باش " . در اینجا به کسی نگو که با من ملاقات کردهای . من هم به مکه خواهم آمد ، انشاء الله در منا همدیگر را خواهیم دید " . جوان در منا به سراغ امام رفت . در اطراف امام ازدحام عجیبی بود . مردم مانند کودکانی که دور معلم خود را میگیرند و پی در پی بدون مهلت سؤال میکنند ، پشت سر هم از امام سؤال میکردند و جواب میشنیدند . ایام حج به آخر رسید و جوان به کوفه مراجعت کرد . سفارش امام را به خاطر سپرده بود . کمر به خدمت مادر بست ، و لحظهای از مهربانی و محبت به مادر کور خود فروگذار نکرد . با دست خود او را غذا میداد و حتی شخصا جامهها و سر مادر را جستجو میکرد که شپش نگذارد . این تغییر روش پسر ، خصوصا پس از مراجعت از سفر مکه ، برای مادر شگفت آور بود ؟ یک روز به پسر خود گفت :