داستان راستان 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٠١
( تنفر از علی ) برای کمک خواهی انتخاب کردهای . فلان پست را به عهده تو وا میگذارم ، برو و آن را تحویل بگیر " . تبلیغات و شعارها کار خود را کرده بود . اما کی میدانست یک جریان کوچک ، آثار تبلیغاتی را که متجاوز از نیم قرن روی آن کار شده بود از بین خواهد برد ، و حقیقت از پشت این همه پردههای ضخیم آشکار خواهد شد . عمربن عبدالعزیز ، که خود از بنی امیه بود ، در ایام کودکی یک روز با سایر کودکان همسال خود مشغول بازی بود ، و طبق معمول تکیه کلام و ورد زبان اطفال همبازی لعن علی بن ابیطالب بود . کودکان در حالی که سرگرم بازی بودند و میخندید و جست و خیز میکردند ، به هر بهانه کوچکی لعن علی را تکرار میکردند . عمربن عبدالعزیز نیز با آنها هماهنگ و همصدا بود . اتفاق در همان وقت آموزگار وی که مردی خداشناس و متدین و با بصیرت بود از کنار آنها گذشت ، به گوش خود شنید که شاگرد عزیزش ، علی را لعن میکند . آموزگار چیزی نگفت ، از آنجا رد شد و به مسجد رفت . کم کم