داستان راستان 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٠
همان وقت حالت رضایت و شکرگزاری به درگاه ایزد متعال در وی پیدا شد ، به گوشهای از اطاق رفت ، و به تلاوت قرآن و عبادت پرداخت . یک وقت به خود آمد که ندای اذان صبح به گوشش رسید . آن روز را شکرانه نیت روزه کرد . وقتی که زنان به سراغ ذلفا رفتند وی را بکر و دست نخورده یافتند . معلوم شد جویبر اصلا به نزدیک ذلفا نیامده است . قضیه را از زیاد پنهان نگاه داشتند . دو شبانه روز دیگر به همین منوال گذشت . جویبر روزها روزه میگرفت و شبها به عبادت و تلاوت میپرداخت . کم کم این فکر برای خانواده عروس پیدا شد که شاید جویبر ناتوانی جنسی دارد و احتیاج به زن در او نیست . ناچار مطلب را با خود زیاد در میان گذاشتند . زیاد قضیه را به اطلاع پیغمبر اکرم رسانید . پیغمبر اکرم جویبر را طلبید . و به او فرمود : " مگر در تو میل به زن وجود ندارد ؟ ! " " از قضا این میل در من شدید است " . " پس چرا تا کنون نزد عروس نرفتهای ؟ "