داستان راستان 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٨٤
میخوانند " . از آن سو عبدالرحمن و رفقایش با بیصبری ورود علی را انتظار میکشیدند . از راز آنها جز قطام و اشعث بن قیس - که مردی پست فطرت بود و روش عدالت علی را نمیپسندید و با معاویه سروسری داشت - کسی دیگر آگاه نبود . یک حادثه کوچک نزدیک بود نقشه را فاش کند ، اما یک تصادف جلو آن را گرفت . اشعث خود را به عبدالرحمن رساند و گفت : " چیزی نمانده هوا روشن شود ، اگر هوا روشن شود رسوا خواهی شد ، در منظور خود تعجیل کن " . حجربن عدی ، از یاران مخلص و صمیمی علی ، ملتفت خطاب رمزی اشعث به عبدالرحمن شد ، حدس زد نقشه شومی در کار است . حجر تازه از سفر مراجعت کرده بود ، اسبش جلو در مسجد بود ، ظاهرا از مأموریتی باز گشته بود و میخواست گزارشی تقدیم امیرالمؤمنین علی - علیه السلام - بکند . حجر پس از شنیدن آن جمله از اشعث ، ناسزایی به او گفت و به عجله از مسجد بیرون آمد که خود را به علی برساند و جلو خطر را