داستان راستان 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٤٧
و آهسته بست و بیرون رفت . اما عایشه هنوز بیدار بود و خوابش نبرده بود . این جریان برای عایشه خیلی عجیب بود ، زیرا شبهای دیگر میدید که پیغمبر از بستر بر میخیزد ، و در گوشهای از اطاق به عبادت میپردازد ، اما برای او بی سابقه بود که شبی که نوبت او است پیغمبر از اطاق بیرون رود . با خود گفت من باید بفهمم پیغمبر کجا میرود ، نکند به خانه یکی دیگر از زنها برود ، با خود گفت آیا واقعا پیغمبر چنین کاری خواهد کرد و شبی را که نوبت من است در خانه دیگری به سر خواهد برد ؟ ! ای کاش سایر زنانش بهرهای از جوانی و زیبایی میداشتند و حرمسرائی از زیبارویان تشکیل داده بود . او چنین کاری هم که نکرده و مشتی زنان سالخورده و بیوه دور خود جمع کرده است ، به هر حال باید بفهمم او در این وقت شب ، به این زودی که هنوز مرا خواب نبرده به کجا میرود ؟ عایشه فورا جامههای خویش را پوشید و مانند سایه به دنبال پیغمبر راه افتاد . دید پیغمبر یکسره از خانه به طرف بقیع ، که در کنار مدینه