داستان راستان 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٤
مسلمانان در آمد ، اما چون نه پولی داشت و نه منزلی و نه آشنایی ، موقتا به دستور رسول اکرم در مسجد به سر میبرد . تدریجا در میان کسان دیگری که مسلمان میشدند و در مدینه میماندند ، افرادی دیگر هم یافت شدند که آنها نیز مانند جویبر فقیر و تنگدست بودند ، و به دستور پیغمبر در مسجد به سر میبردند . تا آنکه به پیغمبر وحی شد مسجد جای سکونت نیست ، اینها باید در خارج مسجد منزل کنند . رسول خدا نقطهای در خارج از مسجد در نظر گرفت و سایبانی در آنجا ساخت ، و آن عده را به زیر آن سایبان منتقل کرد . آنجا را " صفه " مینامیدند ، و ساکنین آنجا که هم فقیر بودند و هم غریب ، " اصحاب صفه " خوانده میشدند . رسول خدا و اصحاب ، به احوال و زندگی آنها رسیدگی میکردند . یک روز رسول خدا به سراغ این دسته آمده بود . در آن میان چشمش به جویبر افتاد ، به فکر رفت که جویبر را از این وضع خارج کند و به زندگی او سرو سامانی بدهد ، اما چیزی که هرگز به خاطر جویبر نمی گذشت - با اطلاعی که