داستان راستان 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٣٨
به رخ مسلمانان بکشد ، دستور داد تختی زرین نهادند ، و خودش روی آن نشست . فرشهای عالی گستردند . متکاهای زربفت نهادند . نماینده مسلمانان ، در حالی که بر اسبی سوار و شمشیر خویش را در یک غلافی کهنه پوشیده و نیزهاش را به یک تار پوست بسته بود ، وارد شد . تا نگاه کرد فهمید که این زینتها و تشریفات برای این است که به رخ او بکشند ، متقابلا برای اینکه بفهماند ، ما به این جلال و شکوهها اهمیت نمیدهیم و هدف دیگری داریم ، همینکه به کنار بساط رستم رسید ، معطل نشد ، اسب خویش را نهیب زد و با اسب داخل خرگاه رستم شد . مأمورین به او گفتند : " پیاده شو ! " قبول نکرد و تا نزدیک تخت رستم با اسب رفت ، آنگاه از اسب پیاده شد . یکی از متکاهای زرین را با نیزه سوراخ کرد و لجام اسب خویش را در آن فرو برد و گره زد . مخصوصا پلاس کهنهای که جل شتر بود ، به عنوان روپوش به دوش خویش افکند . به او گفتند : " اسلحه خود را تحویل بده ، بعد برو نزد رستم . گفت : تحویل نمیدهم ، شما از ما نماینده