داستان راستان 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٣٣
و برگ مسلمانان چیزی نبود که اسباب وحشت بشود . اما در عین حال ، مثل اینکه به قلبش الهام شده بود که جنگ با این مردم سر انجام نیکی نخواهد داشت ، رستم همان شب با پیغام ، زهره بن عبدالله را نزد خود طلبید ، و به او پیشنهاد صلح کرد ، اما به این صورت که پولی بگیرند و برگردند سرجای خود . رستم با غرور و بلند پروازی - که مخصوص خود او بود - به او گفت : " شما همسایه ما بودید و ما به شما نیکی میکردیم . شما از انعام ما بهرهمند میشدید و گاهی که خطری از ناحیه کسی شما را تهدید میکرد ، ما از شما حمایت و شما را حفظ میکردیم ، تاریخ گواه این مطلب است " . سخن رستم که به اینجا رسید زهره گفت : " همه اینها که راجع به گذشته گفتی صحیح است ، اما تو باید این واقعیت را درک کنی که امروز غیر از دیروز است . ما دیگر آن مردم نیستیم که طالب دنیا و مادیات باشیم . ما از هدفهای دنیایی گذشته هدفهای آخرتی داریم . ما