داستان راستان 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٣٠
اشهدان لا اله الا الله و ان محمدا عبده و رسوله مکیان با شنیدن این شعار ، بدون آنکه مهلت سؤال و جوابی بدهند ، به سر این مرد که او را اصلا نمیشناختند ریختند . اگر عباس بن عبدالمطلب خود را با روی ابوذر نینداخته بود ، چیزی از ابوذر باقی نمیماند . عباس به مکیان گفت : " این مرد از قبیله بنی غفار است . راه کاروان تجارتی قریش از مکه به شام و از شام به مکه در سرزمین این قبیله است . شما هیچ فکر نمیکنید که اگر مردی از آنها را بکشید ، دیگر نخواهید توانست به سلامت از میان آنها عبور کنید ؟ ! " ابوذر از دست قریش نجات یافت ، اما هنوز کاملا دلش آرام نگرفته بود . با خود گفت ، یک بار دیگر این عمل را تکرار میکنم ، بگذار این مردم این چیزی را که دوست ندارند به گوششان بخورد . بشنوند تا کم کم به آن عادت کنند . روز بعد آمد و همان شعار روز پیش را تکرار کرد . باز قریش به سرش ریختند ، و با وساطت عباس بن عبدالمطلب نجات یافت .