داستان راستان 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٢٨
قبیله خودمان میشنویم که مردی در مکه ظهور کرده است و سخنانی آورده و مدعی است آن سخنان از جانب خدا به او وحی میشود . من آمدهام خود او را ببینم و درباره کار او تحقیق کنم . اولا عقیده تو درباره این مرد چیست ؟ و ثانیا آیا میتوانی مرا به او راهنمائی کنی ؟ " - " مطمئن باش که او بر حق است و آنچه میگوید از جانب خداست . صبح من تو را پیش او خواهم برد . اما همان طور که خودت میدانی ، اگر مردم این شهر بفهمند من تو را پیش او میبرم ، جان هر دو نفر ما در خطر است . فردا صبح من جلو میافتم و تو پشت سر من با مقداری فاصله بیا و ببین من کجا میروم . من مراقب اطراف هستم ، اگر حس کردی خطری در کار است میایستم و خم میشوم مانند کسی که مثلا ظرفی را خالی میکند . تو به این علامت متوجه خطر باش و دور شو ، اما اگر خطری پیش نیامد هر جا که من رفتم تو هم بیا " . فردا صبح جوان که کسی جز علی بن ابیطالب نبود ، از خانه بیرون آمد و راه افتاد ،