داستان راستان 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٢٦
محیط مکه محیط ارعاب و وحشت بود . ابوذر بدون آنکه به کسی اظهار کند متوجه اطراف بود و به سخنان مردم گوش میداد ، شاید نشانهای از مطلوب بیاید . مرکز اخبار و وقایع مسجد الحرام بود . ابوذر نیز با کوله بار خود به مسجدالحرام آمد . روز را شب کرد و نشانهای به دست نیاورد . پس از آنکه پاسی از شب گذشت ، چون خسته بود همانجا دراز کشید . طولی نکشید جوانی از نزدیک او عبور کرد . آن جوان نگاهی متجسسانه به سراپای ابوذر کرد و رد شد . نگاه جوان از نظر ابوذر خیلی معنی دار بود . به قلبش خطور کرد شاید این جوان شایستگی داشته باشد که راز خودم را با او در میان بگذارم . حرکت کرد و پشت سر جوان راه افتاد ، اما جرئت نکرد چیزی اظهار کند به سر جای خود برگشت . روز بعد تمام روز را متفحصانه در مسجد الحرام به سر برد . آن روز نیز اثری از مطلوب نیافت . شب فرا رسید و در همانجا دراز کشید . درست در همان وقت شب پیش ، همان