داستان راستان 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٢٥
سخنان تازهای آورده است ، و مدعی است که آن سخنان از طرف خدا به او وحی میشود ، اکنون که تو به مکه میروی ، از نزدیک تحقیق کن و خبر درست را برای من بیاور " . روزها در انتظار برادر بود تا مراجعت کرد . هنگام مراجعت از او پرسید : - " هان ! چه خبر بود و قضیه از چه قرار است " . - " تا آنجا که من توانستم تحقیق کنم ، او مردی است که مردم را به اخلاق خوب دعوت میکند ، کلامی هم آورده که شعر نیست " . - " منظور من تحقیق بیشتر بود ، این مقدار کافی نیست . خودم شخصا باید بروم و از حقیقت این کار سر در بیاورم " . ابوذر مقداری آذوقه در کوله بار خود گذاشت و آن را به پشت گرفت و یکسره به مکه آمد . . . تصمیم گرفت هر طور هست با خود آن مردی که سخن نو آورده ملاقات کند ، و سخن او را از زبان خودش بشنود . اما نه او را میشناخت و نه جرئت میکرد از کسی سراغ او را بگیرد .