داستان راستان 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٩٢
را نقل کرد . طبق توصیه دوست پدرش به فکر کاسبی افتاد . نگذاشت به فردا بکشد . تا شب آن پول را تبدیل به کالا کرد . دکانی برای خود در نظر گرفت و مشغول کار و کسب شد . طولی نکشید که کار و کسبش بالا گرفت . حساب کرد دید ، گذشته از اینکه با این سرمایه زندگی خود را اداره کرده ، مبلغ زیادی نیز بر سرمایه افزوده شده است . فکر کرد به حج برود . با مادرش مشورت کرد . مادر گفت : " اول برو پیش همان دوست پدرت و هزار درهم او را که سرمایه برکت زندگی ما شده بده ، بعد برو به مکه " . عبدالرحمن پیش آن مرد رفت و کیسهای دارای هزار درهم جلو او گذاشت و گفت : " پولتان را بگیرید . " آن مرد اول خیال کرد که مبلغ پول کم بوده است و عبدالرحمن پس از چندی عین پول را به او برگردانده است ، گفت : " اگر این مبلغ کم است ، مبلغی دیگر بیفزایم ؟ " عبدالرحمن گفت : " خیر ، کم نیست ،