داستان راستان 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٧٨
بودم ، یکی دو نفر از دهریین آمدند و نزدیک من نشستند ، سخنانی در انکار خدا و پیغمبر از آنها شنیدم که آتش گرفتم ، چنین و چنان میگفتند و من هم این طور جوابشان را دادم " . " غصه نخور ، از فردا بیا نزد من ، یک سلسله درس توحیدی برایت شروع میکنم . آن قدر در اطراف حکمتهای الهی در خلقت و آفرینش ، در قسمتهای مختلف ، در اطراف جاندار و بی جان ، پرنده و چرنده ، خوردنی و غیر خوردنی ، نباتات و غیره برایت بحث کنم ، که تو و هر دانشجوی حقیقت جو را کفایت کند ، و زنادقه و دهریین را در حیرت فرو برد . فردا صبح منتظرم " . مفضل با یک دنیا مسرت از محضر امام صادق مرخص شد . با خود میگفت ، این ناراحتی امروز من عجب نتیجه خوبی داشت . آن شب خواب به چشمش نیامد . هر لحظه انتظار میکشید کی صبح بشود و به محضر امام صادق بشتابد . به نظرش میآمد که امشب از هر شب دیگر طولانی تر است . صبح زود خود را به در خانه