داستان راستان 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦
و سر ملک داری دارد ، باز هم تو در آنجا که از یمن زیاد دور نیست ، با شخصیتی که در میان مردم یمن داری ، خوار نخواهی شد و عزت و شوکت خود را از دست نخواهی داد " . عدی این نظر را پسندید . تصمیم گرفت به مدینه برود ، و ضمنا در کار پیغمبر باریک بینی کند و ببیند آیا واقعا او پیغمبر خداست تا مانند یکی از امت از او پیروی کند ، یا مردی است دنیا طلب و سر پادشاهی دارد ، تا در حدود منافع مشترک با او همکاری و همراهی نماید . پیغمبر در مسجد مدینه بود که عدی وارد شد ، و بر پیغمبر سلام کرد . رسول اکرم پرسید : " کیستی ؟ - عدی پسر حاتم طائیم " . پیغمبر او را احترام کرد و با خود به خانه برد . در بین راه که پیغمبر و عدی میرفتند ، پیره زنی لاغر و فرتوت جلو پیغمبر را گرفت و به سؤال و جواب پرداخت . مدتی طول کشید و پیغمبر با مهربانی و حوصله جواب پیره زن را