داستان راستان 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٨
- " همه داد و فریادهای من برای این است که تو چرا از احوال همسایهات بیخبر ماندهای ؟ چرا هفت شبانه روز آنها به این وضع بگذارنند و تو نفهمی ؟ اگر با خبر بودی و اقدام نمیکردی که تو اصلا مسلمان نبودی ، یهودی بودی " . - " میفرمایید چه کنم ؟ " - " پیش خدمت من این مجمعه غذا را برمیدارد ، همراه هم تا دم در منزل آن مرد بروید ، دم در پیش خدمت برگردد و تو در بزن و از او خواهش کن که امشب با هم شام صرف کنید . این پول را هم بگیر و زیر فرش یا بوریای خانهاش بگذار ، و از اینکه درباره او که همسایه تو است کوتاهی کردهای معذرت بخواه . سینی را همانجا بگذار و برگرد . من اینجا نشستهام و شام نخواهم خورد تا تو برگردی و خبر آن مرد مؤمن را برای من بیاوری " . پیش خدمت سینی بزرگ غذا را که انواع غذاهای مطبوع در آن بود برداشت ، و همراه سید جواد روانه شد . دم در پیش خدمت برگشت و سید جواد پس از کسب اجازه وارد شد .