داستان راستان 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٩
- " پیغمبر خدا ، پیراهنی ارزانتر از این میخواهد ، آیا حاضری پول ما را بدهی و این پیراهن را پس بگیری ؟ " فروشنده قبول کرد و علی پول را گرفت و نزد پیغمبر آورد . آنگاه رسول اکرم و علی با هم به طرف بازار راه افتادند ، در بین راه چشم پیغمبر به کنیزکی افتاد که گریه میکرد . پیغمبر نزدیک رفت و از کنیزک پرسید : " چرا گریه میکنی ؟ " - " اهل خانه به من چهار درهم دادند و مرا برای خرید به بازار فرستادند ، نمیدانم چطور شد پولها گم شد . اکنون جرئت نمیکنم به خانه برگردم " . رسول اکرم چهار درهم از آن دوازده درهم را به کنیزک داد و فرمود : - " هر چه میخواستی بخری ، بخر ، و به خانه برگرد " . و خودش به طرف بازار رفت و جامهای به چهار درهم خرید و پوشید . در مراجعت برهنهای را دید ، جامه را از تن کند و به او داد . دو مرتبه به بازار رفت و