داستان راستان 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٤٥
خودم را معرفی کردم و گفتم من بودم که اذان گفتم . گفتند : زود بیا پائین
که خلیفه تو را خواسته است . مرا نزد خلیفه بردند . دیدم خلیفه نشسته
منتظر من است ، از من پرسید چرا این وقت شب اذان گفتی ؟ جریان را از
اول تا آخر برایش نقل کردم . همانجا دستور داد آن افسر را با آن زن حاضر
کنند ، آنها را حاضر کردند ، پس از بازپرسی مختصری دستور قتل آن افسر را
داد . آن زن را هم به خانه نزد شوهرش فرستاد و تأکید کرد که شوهر او را
مؤاخذه نکند و از او بخوبی نگهداری کند ، زیرا نزد خلیفه مسلم شده که زن
بی تقصیر بوده است .
آنگاه معتضد به من دستور داد ، هر موقع به چنین مظالمی برخوردی همین
برنامه ابتکاری را اجرا کن ، من رسیدگی میکنم . این خبر در میان مردم
منتشر شد . از آن به بعد اینها از من کاملا حساب میبردند . این بود که تا
من به این افسر مدیون فرمان دادم فورا اطاعت کرد [٢] .
[٢] ظهرالاسلام ، جلد١ ، صفحه ٣٣ - . ٣٢