داستان راستان 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٤٤
گروهی از خدمتکاران و نوکران از خانه بیرون آمدند و بر سر ما ریختند و همه ما را کتک زدند . جمعیت متفرق شدند ، من هم به خانه خود رفتم ، اما لحظهای از فکر زن بیچاره بیرون نمیرفتم ، با خود میاندیشیدم که اگر این زن تا صبح پیش این مرد بماند زندگیش تا آخر عمر تباه خواهد شد و دیگر به خانه و آشیانه خود راه نخواهد داشت . تا نیمه شب بیدار نشستم و فکر کردم . ناگهان نقشهای در ذهنم مجسم شد ، با خود گفتم این مرد امشب مست است و متوجه وقت نیست ، اگر الان آواز اذان را بشنود خیال میکند صبح است و زن را رها خواهد کرد . و زن قبل از آنکه شب به آخر برسد میتواند به خانه خود برگردد . فورا رفتم به مسجد و از بالای مناره فریاد اذان را بلند کردم . ضمنا مراقب کوچه و خیابان بودم ببینم آن زن آزاد میشود یا نه ، ناگهان دیدم فوج سربازهای سواره و پیاده به خیابانها ریختند و همه میپرسیدند این کسی که در این وقت شب اذان گفت کیست ؟ من ضمن اینکه سخت وحشت کردم