داستان راستان 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٣٤
رسول اکرم وارد شد ، ام علاء همان وقت رو کرد به جنازه عثمان و گفت : " رحمت خدا شامل حال تو باد ای عثمان ، من اکنون شهادت میدهم که خداوند تو را به جوار رحمت خود برد " . تا این کلمه از دهان ام علاء خارج شد ، رسول اکرم فرمود : - " تو از کجا فهمیدی که خداوند عثمان را در جوار رحمت خود برد ؟ ! " - " یا رسول الله ! من همین طوری گفتم و گرنه من چه میدانم " . - " عثمان رفت به دنیایی که در آنجا همه پردهها از جلو چشم برداشته میشود . و البته من درباره او امید خیر و سعادت دارم . اما به تو بگویم ، من که پیغمبرم درباره خودم یا درباره یکی از شما این چنین اظهار نظر قطعی نمیکنم " . ام علاء از آن پس درباره احدی این چنین اظهار نظر نکرد ، درباره هر کس که میمرد اگر از او میپرسیدند ، میگفت : " فقط خداوند میداند که او فعلا در چه حالی