داستان راستان 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٢٥
کارم بروم ، ناچار برگشتم " . پیغمبر اکرم درباره او دعای خیر کرد . او آن روز به خانه خود رفت اما دیگر دیده نشد . چند روز گذشت و از آن مرد خبر و اثری نبود . رسول خدا از اصحاب خود و سراغ او را گرفت ، همه گفتند : " مدتی است او را نمیبینیم " رسول خدا عازم شد برود از آن مرد خبری بگیرد و ببیند چه بر سرش آمده ، به اتفاق گروهی از اصحاب و یارانش به طرف " سوق الزیت " - یعنی بازاری که در آنجا روغن زیتون میفروختند - راه افتاد ، همین که به دکان آن مرد رسید دید تعطیل است و کسی نیست . از همسایگان احوال او را پرسید ، گفتند : " یا رسول الله ! چند روز است که وفات کرده است " . همانها گفتند : " یا رسول الله ! او بسیار مرد امین و راستگویی بود ، اما یک خصلت بد در او بود " . - " چه خصلت بدی ؟ " - " از بعضی کارهای زشت پرهیز نداشت ، مثلا دنبال زنان را میگرفت " .