داستان راستان 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٩٦
اوصاف علی را همچنانکه از نزدیک دیده است برایش بیان کند ، عدی گفت : " معذورم بدار " . - " حتما باید برایم تعریف کنی " . - " به خدا قسم ، علی بسیار دوراندیش و نیرومند بود . به عدالت سخن میگفت و با قاطعیت فیصله میداد . علم و حکمت از اطرافش میجوشید . از زرق و برق دنیا متنفر و با شب و تنهایی شب مأنوس بود . زیاد اشک میریخت و بسیار فکر میکرد . در خلوتها از نفس خود حساب میکشید و بر گذشته دست ندامت میسود . لباس کوتاه و زندگی فقیرانه را میپسندید . در میان ما که بود مانند یکی از ما بود . اگر چیزی از او میخواستیم میپذیرفت و اگر به حضورش میرفتیم ما را نزدیک خود میبرد و از ما فاصله نمیگرفت . با این همه آن قدر با هیبت بود که در حضورش جرئت تکلم نداشتیم ، و آن قدر عظمت داشت که نمیتوانستیم به او خیره شویم . وقتی که لبخند میزد دندانهایش مانند یک رشته مروارید آشکار میشد . اهل