داستان راستان 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٨٧
دندانهای خود گوشتهای بدن او را قطعه قطعه کنند . علی فرمود : " عبدالرحمن را پیش من بیاورید ! " وقتی او را آوردند به او فرمود : - " آیا من به تو نیکیها نکردم ؟ ! " - " چرا ؟ " - " پس چرا این کار را کردی ؟ " - " به هر حال ، این شمشیر را چهل صباح مرتب با زهر آب دادم و از خدا خواستم بدترین خلق خدا با این شمشیر کشته شود " . - " این دعای تو مستجاب است ، زیرا عنقریب خودت با همین شمشیر کشته خواهی شد . آنگاه علی به خویشاوندان و نزدیکانش که دور بسترش بودند رو کرد و فرمود : " فرزندان عبدالمطلب ! مبادا در میان مردم بیفتید و قتل مرا بهانه قرار دهید و افرادی را به عنوان شریک جرم یا عنوان دیگر متهم سازید ، و خونریزی کنید ! " به فرزندش حسن فرمود : " فرزندم ! من اگر زنده ماندم ، خودم میدانم با این مرد چه کنم . و اگر مردم ، شما بیش از یک ضربت به او نزنید ، زیرا او فقط یک ضربت