داستان راستان 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٨٣
نزدیکیهای طلوع صبح ، فرزندش حسن نزد پدر آمد . علی - علیه السلام - به فرزند عزیزش گفت : " فرزندم ! من امشب هیچ نخوابیدم و اهل خانه را نیز بیدار کردم ، زیرا امشب شب جمعه است و مصادف است با شب بدر ( یا شب قدر ) ، اما یک مرتبه ، در حالی که نشسته بودم مختصر خوابی به چشمم آمد ، پیغمبر در عالم رؤیا بر من ظاهر شد ، گفتم : " یا رسول الله ! از دست امت تو بسیار رنج کشیدم " . پیغمبر فرمود : " درباره آنها نفرین کن " نفرین کردم ، نفرین من این بود : خدایا مرا از میان اینان زودتر ببر و با بهتر از اینها محشور کن . برای اینان کسی بفرست که شایسته او هستند ، کسی که از من برای آنها بدتر باشد " . در همین وقت مؤذن مسجد آمد و اعلام کرد : وقت نزدیک شده است . علی به طرف مسجد حرکت کرد . در خانه علی چند مرغابی بود که متعلق به کودکان بود . مرغابیان در آن وقت صدا کردند . یکی از اهل خانه خواست آنها را خاموش کند ، علی فرمود : " کارشان نداشته باش ، آواز عزا